تبليغاتX
پــــــــــــــــــــــــــــــــدرامم
 
و من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم این هفته
 کتابی به دوستی دادم که در آخرین صفحه اش نوشته بودم:
"شاعران ذات اندوهگین جهان اند"
بی آنکه ارجاعی داده باشم به رضا ضیایی و رضا بروسان
... و فقط خودم می دانم که چقدر غمگین بودم
تا چند روز بعد خبرِ دو تا از ذات اندوهگین هایِ جهان را شنیدم...
و شام غریبان را بیشتر به یادِ آن ها بودم
و نمی شد که غمگین تر نشوم...

رضا بروسان را زیاد می دیدم اما کم طرفش می رفتم...
دو سال پیش را یادم نمی رود که یک بسته سیگار در تبعیدش را از صندوق عقبِ ماشینش درآورد و به من داد...
ومن کتابش را ورق می زدم و دنبال غزل می گشتم!

و حالا من نتوانستم ساکت باشم نه به خاطر هرچیز
 به خاطر این هفته

"ما گریه کردیم
و شاخه ی نزدیکِ دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم."

(رضا بروسان)

گریه هایم فقط مال اول هفته بود
آخر هفته را سکوت کردم...
و این چارپاره شد در ظهر جمعه:

لعنت به دستی که کشید از... آخرین نخ را
دردی که دودم کرد انگشتی که از یخ را...
تا فندکی افتاده به پهلو بسوزاند
بارِ قطارِ رفته یِ تا چند فرسخ را

به ساعتِ پنجی که عصرم را خبر کرده
پاییزِ بدبرفی که از فردا سفر کرده
به دست هایِ بچه ای که بعدِ سیگارت
با شعرهایِ ناتمام از درد سر کرده

با دامنی که باد را توی سرت چرخاند
با آخرین شعری که دستِ آخرت را خواند
یک مورچه با شعرِ تو از خانه دور افتاد
از ریل خارج شد قطار و زیرِ باران ماند

فندک ندارم تا بسوزم هرچه هستم را
سیگار هم حالی نخواهد شد شکستم را
تنها نشستم روبه شعری که تُرا نشناخت
تنها شکستم
شاخه ی نزدیکِ دستم را


یادِ این هفته گرامی...
 
(بیشتر ارجاعاتِ شعر از "یک بسته سیگار در تبعید" بود)
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط پدرام  | 
پدرام و پارکِ ملت و پاییز

جای تو خالی مانده تیغِ تیز...




البته که اینجا کوچه ی کناریِ روبه روی خانه ی خودمان و ایستگاهی که مرا به کسی پست نکرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط پدرام  | 

یادداشت مشترک اعضای خانه ی شاعران جوان مشهد به مناسبت نخستین سالگرد بنیان گزاری کارگاه ادبی خانه ی شاعران جوان مشهد

حس این روزها با بقیه ی روزهای پاییزی ادبیات تفاوت دارد، حالا یک سال از با هم بودن ما می گذرد، یک سال تلاش و عشق که دارد خودش را نشان می دهد، کارگاهی که اواسط مهر پارسال با یک گروه هفت هشت نفره شروع شد امروز با ده ها نفر از اعضای خود دور هم جمع می شود تا یادداشتی برای سالگرد کارگاه بنویسد .

ما باور داریم که یک جمع حرفه ای هستیم و در ادبیات حرفه ای کیفیت حرف اول را می زند، برای کسی که در محیط حرفه ای ادبیات نفس می کشد وقتی برای پرداختن به حاشیه ها نیست و از مخاطب جدی توقع نداریم که تحت تاثیر حواشی و جو سازی ها قرار بگیرد.
هدف اصلی ما در یک رابطه ی گروهی و حتی فردی ادبیات بود –و هست-  نه هدف های دست چندم دیگری که جز حاشیه چیزی به همراه ندارد.
اگر دنبال حاشیه ایم راحت تر است که در خانه هایمان بنشینم و فارسی وان ببینیم و دستمان  روی اس ام اس باشد یا تلفن با قوی ترین سرعت انتقال اطلاعات فامیل، دوستان، آشنایان و سایر وابستگان!!
ادبیات آن قدر برای خواندن و نوشتن و تجربه کردن وقت می برد که شاعر و منتقد حرفه ای توجهی به جنبه های بی ربط دیگر نداشته باشد.

آن دسته آدم هایی که این چیزها برایشان جذابیت یا منفعتی دارد را ارجاع می دهیم به منابع کاذب موثق در دسترس!! و به باقی کسانی که به ادبیات و هنر فکر می کنند پیشنهاد می کنیم ادامه ی فعالیتهای  گروه ما را دنبال کنند.
 آن هایی  که می خواهند به اسم نقد، فحش نامه بنویسند، خوب است قبل از هتاکی به یک گروه  حرفه ای، حب و بغض ها را کنار بگذارند، گستره ی دیدشان را نسبت به  پیرامون خود حداقل کمی باز تر کنند و بدون تعصب به چیزهای دیگری هم مثل ادبیات فکر کنند.

روزی که شروع به فعالیت کردیم، نه آمدیم که بجنگیم نه آمدیم که ثابت کنیم بهترینیم، آمدیم که «دوست» باشیم. «دوست» به خاطر «ادبیات» به خاطر «ساخت یک ادبیات سالم» .
مگر ادبیات همین را از ما نمی خواهد؟ و حالا که هرروز بهانه های باهم بودن کم رنگ می شود، نمی شود به خاطر ادبیات کنار هم ماند؟؟

بعد از تمام این حرف ها بهتراست خلاصه ای از فعالیت ها و برنامه های گذشته وآینده گروه را ارائه دهیم چون می دانیم که پرداختن به مقدمه هایی مثل این مقدمه هیچ وقت تمامی ندارد، آن هایی که می دانند لازم به توضیح بیشتر نیست و برای آن هایی هم که تظاهر به نادانی می کنند، کاری از پیش نمی برد؛ همان حکایت کسی است که خودش را به خواب زده...
کارگاه ما با هدف آموزش و مطالعه در ادبیات، فلسفه و هنر شکل گرفت با توجه به گستره و نوع مطالعات و تخصص افراد کارگاه، شروع فعالیت ما با ادبیات و شعر بود، اما با نگاهی فلسفی ومتفاوت به شعر.
ما با ادبیات ساختارگرا شروع کردیم تا پایه ی حرفه ای خود را بسازیم، دوره ها با آموزش مبانی شعر شروع شد، ما طبق نمودار ارزش سنجی شعر بر اساس نظریات بزرگانی چون دکتر شفیعی کدکنی، دکتر رضا براهنی، دکتر شمیسا و اساتید دیگر پیش رفتیم. بر اساس این نمودار ارزش سنجی شعر یک اثر ادبی بر چهار عنصر استوار است: عمق و اصالت انسانی اثر،پشوانه ی فرهنگی اثر، گسترش اجتماعی اثر و زیبایی های فنی و هنری. ما در کنار مطالعه ی تخصصی سبک شناسی ادبیات ایران سه رکن این نمودار را مورد مطالعه قرار دادیم وبعد، شروع به تحقیق و مطالعه در چهارمین رکن یعنی زیبایی های فنی و هنری اثر کردیم که خود شامل: موسیقی شعر،زبان شعر،خیال شعر، فرم شعر و عاطفه ی شعر بود.

بعد از مطالعه و آموزش عناصر فنی و هنری شعر در دروره های قبل ، اکنون در دوره ی هشتمِ کارگاه، ما در حال یادگیری و مطالعه ی فرم شعر که یکی از مهم ترین عناصر ادبی و هنری ست با هم به جامع ترین تعریف از فرم شعر رسیده ایم.
پیش از این در بخش سبک شناسی، قافیه و عروض سه کتاب با عناوین سبک شناسی کاربردی، قافیه ی کاربردی و عروض کاربردی به چاپ رسیده است که بعد از اتمام دوره ی آموزشی فرم شعر جامع ترین کتاب تحقیقی،تالیفی در این زمینه هم توسط خانه ی شاعران جوان به انتشار می رسد.
در کنار این فعالیت ها به آموزش و معرفی هنرهای دیگر مثل رقص، موسیقی، نقاشی، سینما و... توسط اعضاء کارگاه پرداختیم. خیلی مستقل به اردوهای فرهنگی – هنری در شهرستان های خراسان رفتیم، باهم جایزه گرفتیم و تقدیر شدیم، با هم شعر خواندیم، با هم از هم دیگر آموختیم و درهمه جا پشت هم بودیم...
در حال حاضر تیم ادبی ما با بیش از 30 عضو ثابت و حدود 100 عضو میهمان و با کمک حرفه ای های شعر و تئاتر خودش را برای اجرای نخستین کنسرت های شعر ایران آماده می کند.
اجرای پواتری کنسرتوارها  با تلاش کارگاه ما برای اولین بار در ایران از آذرماه امسال روی سن می رود.
همچنین از اواخر مهر اجراهای شعر رادیویی ما کلید می خورد.
 ما به طور مرتب کتاب منتشر می کنیم؛ کتاب های هفته شاعران جوان مشهد را کم تر شاعر و یا منتقد مشهدی ست که ندیده و نخوانده باشد، این کتاب ها هرهفته با شعر حدود صد نفر از شاعران جوان مشهد منتشر می شود؛ هشتمین جلد این کتاب، ویژه نامه ای بود برای صلح جهانی با مقدمه ی خانم دکتر شیرین عبادی.

هم چنین در نظر داریم طبق روال کتاب های شعر هفته، کتاب های نقد هفته را نیز منتشر کنیم برای خدمت بیشتر به ادبیات شهر،کشور و جهانمان.

اهم فعالیت های مشترک ما عبارتند از:
کارگاه های ادبی؛ سامان دهی بزرگ ترین کارگاه ادبی ایران
برگزاری کنسرت شعر؛ برای نخستین بار در ایران
وبلاگ و وبسایت ادبی
برگزاری جوایز ادبی از جمله برگزاری «جایزه ی شعر مشهد» و «جایزه ی سالانه ی کتاب من»
فعالیت در فیس بوک و صدا و سیما

انتشار مستمر کتاب هفته ی شعر جوان مشهد( تا کنون 10 شماره) و کتاب فصل شاعران جوان مشهد(با همکاری حوزه ی هنری)

همکاری مستمر با مطبوعات
برگزاری مرتب سمینارها و ورک شاپ ها (با همکاری گالری های معتبر و دانشگاه ها)

برگزاری مستمر یک کارگاه کتاب(کنفرانس کتاب) در کنار کارگاه ادبی
ساماندهی بانک هنری مشهد با هزارها اثر هنری و پژوهشی (کتاب، فیلم، موسیقی و...)
مدیریت سامانه ی نشر و توزیع مشهد
 راه اندازی کتابخانه ها و فرهنگسراهای روستایی
و مدیریت یک سامانه ی اطلاع رسانی برای هنر.

ما -کنار هم- در این یک سال به این تولیدات رسیدیم و ثابت کردیم می شود تنها با عشق و پشتکار بهترین گروه و کارگاه ادبی را داشت، آن هایی که از ابتدا با ما همراه بودند حالا فهمیده اند فعالیت در یک جمع حرفه ای، تنها به خودشان بستگی دارد، آن ها نه به خاطر گروه، نه به خاطر امتیازات گروه و نه به خاطر چیز دیگری بلکه به خاطر «ادبیات» و «انسانیت» در کارگاه ها با عشق فعالیت می کنند، می خوانند، می نویسند و اجرا می کنند.
آن هایی که به خاطر منافع کم ارزش و احتیاجات غیرادبی مشغول به این کارگاه شدند به این نتیجه رسیدند که راه به جایی نمی برند.
دوستانی از کنار ما رفتند با دلایلی که خودشان داشتند اما با این که در گروه نبودند همیشه و در همه حال از ما حمایت کردند. از ایشان متشکریم.

درست است که همیشه در محیط ادبیات، افرادی هستند که بیهوده، تلاش خود را صرف فعالیت هایی می کنند که ان ها را بدون ان که استعداد یا همت هنری داشته باشند،  به موقعیت های کاذبی -که تنها ارضا کننده ی کمبود هایشان است- می رساند، اما این افراد هیچ وقت هیچ جایگاه مانایی در اجتماع و ادبیات پیدا نمی کنند.

امروز ما پدری داریم که همیشه برای ما در عین صمیمیت، محترم بوده و هست، پدری که قبل از شاعر بودن، شعرزیستن را آموخت و قبل از آن انسان زیستن را، کسی که هیچ وقت کینه به دل نگرفت، اگر جایی خنده یادش می رفت به خاطر خودمان بود به خاطر ادبیات، با تمام مشکلاتش کنار ما ایستاد، از ما یک گروه حرفه ای ساخت، شاعرانی که آینده ی ادبیات کشورشان را می سازند.
حتی با کسانی که با او و جمع ما با کینه و دشمنی برخورد کردند، بد برخورد نکرد.
او  حرمت گروه و ادبیات را می شناسد، او می داند کسانی که این گونه جوسازی ها و حاشیه پردازی ها می کنند بعدها پشیمان می شوند، بعدهایی که شاید خیلی دیر باشد و راه برگشتی برای آن ها نمانده باشد

پدرما ادبیات را می شناسد.
مصطفی توفیقی پدر خیلی خوبی ست؛ سالگرد کارگاه را به او تبریک می گوییم، از او هزارها بار متشکریم و از همین جا اعلام می کنیم: «تا وقتی ادبیات باشد ما با هم هستیم، با ایمان وعشق به کار خود ادامه می دهیم تا به ادبیاتی که شهرمان، کشورمان و جهانمان را مفتخر سازد برسیم. »

بچه های کارگاه ادبی خانه ی شاعران جوان مشهد
پاییز 1390. آغاز دومین سال فعالیت


به امضای: اعضای اصلی کارگاه ادبی خانه ی شاعران جوان مشهد:

صنم احمدزاده، صادق اسلامی، امیررضا پدرام یار، صبا پورشسب، محسن پیروی، اسما حسنی، فاطمه حلیمیان، مینا خسرونژاد، سارا خلیلی، اعظم دلبری، فاطمه رهدار، سارا سدیر، مرضیه(رها) سلیمانی، مرضیه سیروسی، ربیعه شیرخانی، مهسا طالب، مهشاد عزیزی، میترا عزیزی، ناهید عملی، وحید فریدی، حامد قاضی زاده، تکتم محمدیان، هانیه ملکی، علی موذن جامی، مریم مهرابی، فرشته ناطقی، علیرضا هلالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 
بعداز این که سلام.

بی مقدمه وبلاگ ادبی خانه ی شاعران مشهد مورد هک و سوء نت قرار گرفته و حمایت مدیر اجرایی وب هانیه ملکی و همچنین جناب اقای توفیقی وبلاگ جدید خانه  ی شاعران جوان مشهد راه اندازی شد از دوستانی که اهل  این وبلاگ بودند یا به این وب لینکی داده بودند متشکر تریم که لینک ها را تنها با حذف یک اچ از اخر کلمه خانه تصحیح کنند و در صورت شدن به دوستان دیگر نیز اطلاع رسانی.

امید به ادبیاتی فارغ و بی خیال از حاشیه دشمنی و سوءهای نا محترم.

وبلاگ جدید خانه شاعران جوان مشهد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

خدا را شکر
به خاطر گوشت بوقلمون وحشی
و کبوتران مهاجر
که مقدر است به گُه بکشند
شکم های تروتمیزِ آمریکایی را

 

خدا را شکر
به خاطر سرخ پوست ها
که فقط کمی مخالفند و
کمی هم البته خطرناکند

 

خدا را شکر
به خاطر رویای امریکایی
آنقدر کذب و مبتذل
که می درخشد از میان آن
دروغ های لخت

 

خدا را شکر
به خاطر نژادپرست های ضد سیاه

 

خدا را شکر
به خاطر کلیسای محترم پر از زن ها
با چهره های تلخ و خبیث شان
چهره های شیطانی


 

خدا را شکر
به خاطر این مملکت پر از خائن

 

(ویلیام باروز)

 

بهتر است شروع با حرفی نیست باشد و تمامش با هفت بیتِ شهریوری که بعد از ده ماه ریختند توی غزل
دلم برای غزل گفتن تنگ شده بود، زنجیر شدم به میز کامپیوتر و امروزم رو به مدیریت وبلاگ سپردم...



به برای یکی دوتا که فکرنمی کنم اهلِ آدم باشند!

 

امروز روزِ هفتمِ بی مهری ست...
(رضا براهنی)

  

که جا گذاشتی ته کابوسم یک جفت چشم خیره به ماندن را
جراحی ات تمام شد و خوردی، با خنده هات مغز سرِ من را

برگشت توی چشم خودم آخر، دودی که قلبِ قبل ترِ من بود
تردید داشتم که بسوزاند، تیرِ «دوباره رفتنت» آهن را...

حالا منم و بچه ی ترسویی که سال هاست توی کمد مانده
ترجیح داده تیره ببیند این، دنیای بی عروسکِ روشن را

این بچه، مرد هفتم بی مهری ست، که بعدِ بیست سال نفهمیده
دربی خودیِ زندگیِ کرده، بازیش داده فعلن و فعلا را...

مردی گرفته مثل گلویی که هی تیر می کشد سرِ شهریور
مردی که بند آمده در راهش، که یک نفس صدا زده «بهمن» را

 جراحی ات تمام شده دکتر، وقت دعا رسیده و راهی نیست
کوتاه تر کن آخرِ این قصه از دست های خسته، دامن را

راحت بخواب، خسته نباشی که... می بینی و هنوز حواست نیست
که جاگذاشتی تهِ کابوسم یک جفت چشمِ خیره به ماندن را


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 
بد طوری از خودم می ترسم از اینکه بروم بنشینم روی صندلی کافی نتِ چند ماه پیش و داد بزنم

بهترم که بزنم زیر همه چییییییییییییییییز

این پست را تقدیم می کنم به بچه های کارگاه که داریم تبدیل می شویم به یک خانواده ی قشنگ
شری های کوچک ترین فرزند این خانواده را ببخشید به خیر خودتان!

و یک هشدار امکان ناپذیر!

خانواده ی محترم من لطف کنید من را از بعضی چیز ها دور کنید

من بد طوری از خودم می ترسم بد طوری
طوری که باید به حالم گریه کنم

به حال اتاقم
به حال محسن نامجو
به حال تنبک بدبختم!

به حال کتاب های نخورده ام
به حال دوستانم

و به حال خانه مان

دارم طوری می شوم که اضطراب ریشه ی موهایم را می تکاند
و دندان هایم سووووووت می کشد
اغلب
...

«به قول عباس حبیبی عزیز»

دیشب دوستی گفت: می ترسم پدرام، از چیزی که هستم می ترسم
امشب دارم فکر می کنم که من از هستی که چیزم می ترسم!  پدرام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

و حالا من دارم بعد از چقدر زحمتهایی که دوستان و در راس استادمان آقای توفیقی کشیدند با چقدر خوشحالی راه اندازیِ وبلاگ  کارگاه ادبی خانه شاعران جوان مشهد رالینک می کنم!

این وبلاگ از متنوعات زیادی تشکیل شده که مطمئن باشید با ذائقه شما کنار می آید

در این وبلاگ می توانید خبردارتر  شوید از روند تخصصی و عممومی کارگاه، اشعار برتر هفته و جشنواره های مستقل و نیمه مستقل ایران و جهان

می توانید با رجوع به این وبلاگ از چگونگی ثبت نام در کارگاه و اساسنامه کارگاه ادبی باخبرتر شوید

و ازهمه مهمتر ادبیات را بیشتر ممکن کنید اگر مشهدید

و اگر نیستید کارگاه مجازی با شماست می توانید ثبت نام کنید

یعد اینکه یک بخش از چند بخشِ این وبلاگِ عزیز یادداشت های هفته است که هر هفته یکی از اعضایِ کارگاه زحمتش را می کشد، به لطف استاد و دوستان اولین یادداشتِ هفته از طرفِ من است که می توانید در وبلاگ خانه شاعران جوان مشهد بخوانید از این لینک

خدا در چار کلمه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

وبلاگ شخصی استاد عزیزمان آقای حسن موذن زاده هم راه اندازی شد
بروید و از ادبیات پیشرو به معنای اصل کلمه اش لذت ببرید.

چه بیماری قشنگی ست جغد

 

بی نام و قابل انتقال به غیر!


تو هر نیمه شبی

که با چشمی سرخ زیر حوصله ام را زیادکرده ای

- چیزی مثل خرابکاری هرنیمه شبِ خدا

 روی لحاف آبی اش -

سر می رود

بی سرو صدا

طرف همسایه های آن طرفی تا صبح

                                              هرکدامشان یک طرفِ مادرم را در بیایند!

و خورشید    به کام زندگی شیرین است را

می ریزد     دستخطی که درست شبیهِ منِ روی تخت   نوشته شده:

                                                        صبح     ظهر     شب    بخورم

هی کج و معوجی

روی شیشه ی شربتِ تب برم

تو با چشمی سرخ زیر حوصله امی

که سرِ وقتهایم را بروم سر تخت

و صبح به خرابکاری خدا سلامی دوباره می دهم!

 

و یک چارپاره که اسمش شد: غیرمستقیم

 

گرمِ "لبهات و سردی دستت"

تلخی مانده در تهِ دهنم

می روم توی جلدت

                           از سرصبح

شده ام یک نفر شبیه زنم

عاشقت بوده ام که... هستم که...؟

یا که نه شاید ازتو بیزارم

مطمئنم که از خودش پرتم

مطمئنی که سخت شک دارم؟

دوست دارد بغل کنم خود را

تا دوباره تو را نفس بکشد

روی مبلی که بی تو راحت نیست

طعم تنهایی مرا بچشد

غرق وقتی که هیچ وقت نبود

برود جای من بــِ خوابی که...

بعد تعریف می کنیم از هم

تو و لبهات و آب وتابی که...

 

دست خود را بگیر   از لبهام

بوسه ای را که از تو جا مانده

فکر کن به منی شبیه خودت

که چقدر از خودش  جدا مانده

روی مبلی که غلت می زنمت

از سر صبح تا همین حالا

مثل من که همیشه بی خودی است

تو خودت باش از همان بالا!

 

و نقد یادتان نرود و دیگر حرفی نیست که حرف ندارم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 
حالا که کنار پنجره ام بهترم که بزنم زیر همه چیز

.

.

.

.

.

.

.

.

.

حتی گریه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

از عاشق مچاله ی یک بار مصرفت

- ازمن بگیر تا همه ی جمع در کفت

از چشمهای قهوه ای تلخ سمی ات  

از گریه ام که هیچ ندارد اهمیت

تردید من و سایه ی مرگ و تعللش

- از چشمهات و در صد بالای الکلش

تردید من وپایه لرزان صندلی

- این قدر ما به عمر ندیدیم خوشگلی!!

 

از دست های لعنتی اش توی دست تو

- از من که در خماری چشمت تلو.. تلو..

به ناسلامتی خودم...

- پیک آخر است

«بودن ولی نبودنت» از مرگ بدتر است

 

حس می کنم میان نگاهم اضافه ای

که مثل دود محو شده توی کافه ای...

 

دیگر به غیر مرگ علاجی نمانده است

با ماندن تو فاتحه ی عشق خوانده است...

 

 

 حضار محترم!

من فقط یک دهاتی زمزمه کننده هستم. نه یک روشنفکر و نه یک سوسیالیست.
یک زمزمه کننده که غالبا تو دماغی هم زمزمه می کند و یحتمل برای خودش زمزمه می کند. نق نقو ودلخور هم هست...

(اخوان ثالث – از مقدمه "آخر شاهنامه")

 

بهانه های غیر عاشقانه!!

 نه اینکه فکر کنید زمستان روی من تاثیر به سزایی گذاشته! که بهتر بود زودتر می آمدم، اما با این وضع فجیعی که من دربرابر دنیای مجازی دارم، و مجالی هم -از آن طرف- ندارم بهتر آمدن را به زودتر آمدن ترجیح دادم!

حالا قضاوت با خودخودخود شما که بهتر؟

این لقمه دانی هم که کوکوی دوشب مانده حسابی سفره شلوغی ساخت که باز هم به دلیل همین دیسکانکتی بنده! واقع نشد سر موقع  جوابگو باشم.

حالا بازهم قضاوت با خود همان خودخودخود شما، که واقعا؟

حرفهایی هست که پشت هجا هجای این شعرهای زیر سرک می کشند و پذیرششان باز هم با خود خودخودتان و حرفهای دیگری هم که نیازی به سرک ندارند و همینطور دارند سر می برند!

5- باشد! که حرف بالا گرفت و شعر بعدی هم  این پایین...

 

الف. رابینسون!

که امسال هم گذشت

از هر چه بگذریم

و تقریبا تو که از همین حالا از حاشیه ی این شعر

                                                                تو تو تو تو تو     و...

بگذریم...

و از امسال  

هرچه بی تو می گذشت و می گذرد

تقصیرات من هم!

-که تقریبا مرده ام و لزوم زیادی هم نمی بینم!-

 نگذری یک وقت!/ بهتراست که ادبم کنی...

شروعش از همین شعری که باید ادب شود!

که حتی اگر دستم نبود باز هم برمیگشت به خودم که چند سانتی از پدرم

بلندبلند      بگذری از سر تقصیرات من... گفته باشم که نمی توانی قسر در بروی!

خب!

چه؟   امسال هم که بگذرد

معلوم است سال دیگر هم

و سال دیگر

حالا دیگرچه؟

-حالا دیگر همه چی!

پای تو اگر درمیان باشد

فرق می کند کمی اگر تو بگذری

و من باز کنم فرق سرم را

شاید که سوخت دلت

و هم جگرت

حال می آمد

و از حاشیه ی همین آثار بی ادبم نمی گذشتی تقریبا قسر!

 

و دیگر فرق می کرد که من را پس بدهند یا غرق کنند

ساحل بوسه های تو!

البته بیشتر غرق تا گاهی باکمی فرق...

-بعدش چه می کنی؟ گفتم اگر در دستهایت بگیری

بیشتر

خب! سنگ مفت گنجشک هم که خفته و... / مفته؟

وگیرم که شد

رد پای دندان هایش  را چه ؟

 

-فیلم هم بازی کنیم؟؟

باید شش هایم را پشت سر هم فشار دهی و...

-یکی هم محکم به پشت سرم!!

و می ماند رد پای سواحل پربوسه ای که سوخت وسوز داشته دیر یا زود هم بی فرقی خوب نمی شود!

زیر فواره های پرشورم

-بعد هم بگذریم از فرقِ سر تقصیراتمان

 

باشد!

چند سال هم که گذشت؟

تو حتما برای خودت کسی و گوش کرِ کسی را هم

-و مطمئنم این قصه ثابت کردن ندارد

چرا که مرا هیج جا نمی بینی...

نه در زاینده رود

نه در گاوخونی

و نه هرجایی که ردی از گاو وخون و رود باشد!

بماند.

که چند روز دیگر کتی بلند را برایت پست کرده ام!

به ضمیمه ی چند قطره خون

پیش خودت

می توانی سیگاری تازه دود کنی و همزمان

آستینی را ببینی که هیچ وقت

بالاتر نرفت...!

 

 

و من امسال را لای همین صخره ها

-می گذارم

 و می گذرم...

مگر که بی تو...

 

سعی برای نظر – حتی زیرچشمی!- یادتان نرود!
والبته مطمئن باشید که من از سر جایم تکان نخورده ام، غیراز یک وولِ کوچک که بی تاثیر نبوده در بهتر باشم/ بودنم و کمی هم...– البت برای خودم!- اینجا هم قضاوت باهمان خودخودخود...

 

بوسه ای با طعم باقالی

(تقدیم به محسن نامجو با عشق ونفرت!)

محسن نامجو - بوسه های بیهوده

همانطور که خود نامجو میگوید و خودمان هم احتمالا می دانیم بوسه های بیهوده بیشتر یک کتاب صوتی ست تا یک آلبوم موسیقی، و ازقرارمعلوم

 قرار شده که مخاطبان نامجو غیر از موسیقی او اشعارش را هم بشنوند و همانطور لذت ببرند.

و دیدیم که آنقدر هم همانطور لذت نبردیم!

این نالذتی از کجاست؟ و اصلا چرا محسن نامجو باید چنین آلبومی را منتشر کند؟

و چرا ما نباید مثل موسیقی اش از اشعارش هم لذت ببریم؟

احتمالا محسن نامجو برای این کار توجیهاتی تقریبا قانع کننده دارد، پیشنهاد می کنم اگر آلبوم را شنیده اید و اگر هم می خواهید بشنوید قبلش حتما پیام ویدیویی نامجو را درباره این آلبوم ببینید.

اشعاری که در این آلبوم می شنویم برمی گردد به اواسط دهه ی هفتاد تا اواسط دهه هشتاد، ترک بندی این آلبوم دقیقا براساس تاریخ سروده شدن آنهاست یعنی از سنین بیست تا سی سالگی محسن نامجو!

او هیچ وقت به جذب انبوه مخاطب –حرفی از مخاطب عام یا خاص نمی برم- نمی اندیشید/نمی اندیشد، در آلبوم (سنتی ها) که از اولین آلبوم های نامجو بود کاملا بر می آید که هرچند او در چارچوب موسیقی سنتی کار می کند اما اصلا به آن پایبند نیست و البته  از طرفی موسیقی او - از دیدگاه یک متخصص موسیقی-  اصلا دارای تکنیک نیست. شما قطعه نوبهاری را درنظر بگیرید، اگر آواز زیبای او را حذف کنید تها به یک ریتم و یک موتیف می رسید. و هیچ اثری از تکنیک نمی بینید –درحیطه ی موسیقی سنتی-، و درست اینجاست که پی می بریم تنها عامل موفقیت او خلاقیت اوست!

نه تکنیک و نه چیز دیگر…

همینطور بسیاری از قطعات معروف او مثل بگوبگو، گیس،همش،زلف ، ساربان و…

اما اینجا دیگر خلاقیت محسن هم به داد اشعارش نرسیده چرا که بیشتر ایده های شعری،  قبل ازخودش یا همزمان با او تجربه شده

و کاملا مسلم است که نامجو اشعارش را تحت تاثیر جو زمانی خودش سروده، هرچند کمی که بگذریم تغییراتی هم دراین اشعار حس می کنیم، مثلا در قطعه تانگو یا شعر لولیتا متفاوت تریم…

اما عمق فاجعه در دوگانگی زبان اشعار نامجوست، که با هیچ نوع توجیهی نمیشود پذیرفتش! این جا نمی شود گفت ما (درجامعه ی متناقض زندگی میکنیم و این تناقض به شعرهم راه پیدا کرده!) چون شعر با کلام یک قطعه موسیقی زمین تا آسمان می فرقد! اگر نامجو در قطعه ای مثل آخ دریک سو از تعبیر «مارا به عشق وشوری» و در ور دیگر از «به گا رفتن!!» استفاده می کند! می خواهد تناقض را نشان بدهد، اما بستر کار او موسیقی است و حرف اصلی را موسیقی می زند و ما اینجا با شعر رو به رو نیستیم با کلام سروکله می زنیم با تعدادی هجا که در کنار هم تکست یک قطعه موسیقی را می سازد

اما به هیچ عنوان در شعر بدون توجیه قانع کننده نمی توانیم از دوگانگی زبان حرف بزنیم و من بعید می دانم این دوگانگی در اشعار نامجو تعمدی و توجیه پذیر بوده باشد.

                        namjoo-pedram

از شعر که بگذریم ، به قطعه ی «هفتت» می رسیم که به نظر من یکی از شاهکارهای محسن نامجو است چه در موسیقی و چه درکلام…

این قطعه برخلاف دیگر قطعات نامجو کمی تکنیکی تر شده – هم در تلفیق و هم در اجرا- و حرفی برای گفتن در حوزه ی تلفیق دارد، تلفیقی که باز هم با سه تار شروع می شود و به درام و گیتار الکتریک ختم!

و بالاخره به قطعه ی «باقالی»! که بازهم از دوگانگی زبان رنج می برد - نمی دانم نامجو چطور توانسته عبارت «ژن» را بگذارد کنار «خراج ملک ری!!!»-  ولی بازهم خلاقیت نامجو در آهنگسازی این قطعه کاملا محسوس است. ریتمی که تقریبا لایت به همراه آواز بی نظیرش و همخوانی های خوب باعث دلنشین شدن این قطعه شد…

 

با این تفاسیر قطعاتی مثل «شیوه ی نوشین لبان» و «آفت» دوباره خوانی شده بود که خیلی بهتر از ورژن های قبلی این قطعات بود هم در آواز و هم در اجرای موسیقی.

 

خارج از این مسائل، این آلبوم، هم مثل باقی آلبوم های او گل کرد – حتی با یک یا دو قطعه- و مخاطب خاص خود را هم پیدا، اما هیچ کدام از نواقصش تقصیر نامجو نیست و خود او هم  آمادگی پذیرش هر نقد و نظری را اعلام کرده، و هدفش هم ارائه اشعار وهم چنین ایدئولوژی اش در یک دهه از فعالیت هنری اش بوده،

اما بازهم خاص بودن نامجو قابل ستایش بوده و هست:

چیزی خاص تر از بوسه ای باطعم باقالی

آن هم بیهوده؟؟!!

 

 و عذر

 که اینقدر در اینترنت تنبل و بی امکان ومکانم!

اما

مطمئن باشید این وبلاگ بدون تاثیری که از نقد شما داشته باشد بهتر است که نباشد! من هم قول می دهم که بواقع جوابگو باشم و زودتر ازآنچه  فکر شما به روز کنم –حتی اگر شده به زور!-

 

و اینکه امیدوارم امسال خوش به حال همه تان باشد!

 و با اجازه من بروم یک جای دیگر دق و نق ام را خالی کنم!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط پدرام  |