تبليغاتX
پــــــــــــــــــــــــــــــــدرامم
 
پــــــــــــــــــــــــــــــــدرامم
 
 
کوکوی دوشب مانده ی سابق!
 
 

الف

اوایل دی بود که قلم در دستِ راستم کرد. و تا اواخر بهمن این وضعیت ادامه داشت. میز گردی با غزلیات شمس، من و شعر. چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم تا رسیدیم به اولین مجموعه ی شعر من که بزودی منتشر می شود.
اما تا قبل از انتشار می توانید چند کار از این مجموعه ام را در مجله شعر بخوانید...

 

چند شعر از من در مجله ی شعر ؛ سَنَماع

 

ب

می شود خوابید، می شود زبان را تکانی نداد و خواباند، آن گاه در تخدیر این خوابالودگی و خواباندگی در حالِ خوشبختی بود! هرکس به قدرِ خودش قدر شعر و شاعری را می داند و نمی شود کسی را به شوق و شوری که داری شور داد، اما وقتی شاعری و درکنارش دوست داری بیش از پیش، پیش تر بروی، گاهی باید بایستی، زبانت را دراز کنی و موضع بگیری. شاید عده ای بگویند تو که هستی که موضعت که باشد اما تو به ایستادنت از پا نمی افتی و آن چه می خواهی را اتفاق می اندازی، آخرِ سرِ هم دست راستت را بالا می بری و اعلام می کنی شاعری...


پ

در متنِ قبلی ام –حوالی نامه ی منتشرشده ی یغما گلرویی به مهدی موسوی- به بحثی رسیدم که زیاد طول نکشید. آن بحث امروز و بعدتر به طول می انجامد...

قبلا هم نوشته ام که وضعِ بیشتر نقد ها و تئوری هایِ وارداتی در این چند دهه عموما از دوحال خارج نیست؛ یا دچار بدفهمی و غلط فهمی شده و در سطحی ترین وضعِ ممکن به کار رفته  و یا به طرزِ زیرکانه ای دستخوشِ منفعت طلبی ها و بازی هایِ پوپولیستی شده و راهِ نجاتی برای شبهِ شاعران و شبه روشنفکران از بی خلاقیتی.
 مثالی می زنم؛ ما در نقدِ جلسات و کارگاه های به فرض پیشرو چیزهایی در باره ی "ارجاعات بیرون و درون متنی" شنیده ایم، چیزهایی که -شاید ناشی از غیبتِ فکرِ منتقل کنندگان آن ها بوده باشد- از پایه اشتباه اند. در ترمِ آخر کارگاهِ قبلی ما (کارگاه ادبیات خانه ی شاعران جوان مشهد) که مربوط به فرم شناسی تخصصی می شد، بیشتر این برخوردهایِ سطحی در غلط خوانی ها تصحیح شد.

برای پی بردن به متن قضیه رجوع کنید به کتاب "بینامتنیت" اثر "گراهام آلن"  و "جزوه ی فرم شناسی کارگاه ادبیات"


گاهی این معضل، زیرپوستی تر از این حرف هاست
مثلا موجب کج فهمی در شناخت یک جریان یا یک تئوریِ ادبی- فلسفی می شود.
دقت کنیم: وقتی صحبت از ادبیات و فلسفه ی پساساختارگرا می کنیم به زبان و زبانیت می پردازیم.
این تئوری ها وقتی به ادبیات فارسی وارد می شود معمولا با سودجویی و یا بدفهمی مواجه می شود؛ بخشی از آثار دهه ی هفتادی دچار این معضل هستند. برخورد با زبان در این اشعار برخورد با جسدی ست که مولف هر بلایی بخواهد سرش در می آورد، یکی از نمونه هایش شعرِ خودِ دکتر براهنی ست – البته به استثناء کارهای شاخص ایشان- در حالی که یکی از اهداف اصلی جریانِ شعری دهه ی هفتاد توجه یکسان به تمام عناصر شعری ست. در شعرهای شاخص این دهه به زبان همان قدر توجه می شود که به تمام مولفه ها و عناصر یک شعر.

دوباره برای پی بردن به متنِ قضیه رجوع کنید به مصاحبه ها و مجموعه های شعری شاعران دهه ی هفتاد و پساهفتاد.

 

تو


تصمیم کبری

 

آن مرد در تو آمد
که عاشق پاشنه های بلندت شدم...
و سارا  برای دارایی ام     اداره  کرد

-هنوز دردهایم را چپه می پوشم-


با من کسی عمرن ریاضی کار نکرد
از مدادهایی که در شعر سر می کنم        مسلم است !

آن مرد
در تو شاخ درآورد
و با اسبش برایم دُمی تکاند    از دور
تو با پاشنه هایِ کوفتی به سقف
تو با پاشنه هایِ بلندت
و من لیوانی از دست هایِ با      شَرق!      خوردم
در غرقِ چشم های بی اجازه         شَرق!
آقا ! شلنگ باز کرد رویِ    بی گناهم
که برای ریدن انگشتم نمی گیرد
و هنوز با     شَرق!     محورِ عمودی مشگل دارم...

 

تصمیم داشتم  بکوب به  سارا فکر کنم !
از تاخیری که در تو کبری شده      مصمم است
حالا اسب در تو دُمی تکان داد
و دوباره درد هایم گِلی ست

می روم مدادم را ببوسم
-بعد از این که سارا را کنار گذاشته ام


 


برچسب‌ها: سنماع, پساهفتاد, غزل پست مدرن
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

درود دوستان
دامنی برای زدن به حواشی شعر ندارم اما بحثی که در این پایین مطرح می کنم دغدغه ای بود که طی روند وبلاگی ام در آینده به آن می پرداختم
متاسفانه اینترنت خانگی ندارم و برای پیش نیامدِ سوءتفاهم چند ماهی ست پدرام را از کامنت ها و لایک ها و... گذاشته ام کنار.

پس از همین لحظه که می خوانید و می نویسم از دوستان دور و نزدیکم بخشش طلب دارم !


...

یاد "مرگِ مولف" گفتن های برخی در دهه ی هفتاد می افتم که اگر شاعری را می دیدند که بهتر یا آونگاردتر و یا خطرناک تر عمل می کند زود از کشتن مولف توبه می کردند و به زندگیِ شخصی او می چسبیدند و اَنگِ اخلاق گریزی و فساد و... به او می زدند، نمونه اش؟ برخوردشان با علی عبدالرضایی !

به عنوان تازه کاری که چندی و گاهی سعی در نوشتنِ غزل پست مدرن داشته و بیشتر دوستان هم با این نوع شعری با من سر و کار دارند، با این قسمت از نامه یغما گلرویی به مهدی موسوی کاملا هم دردم، چرا که "مرگ مولف" هم مثل باقی بخش های نقد مدرن و پست مدرن در ادبیات ما درست شناخته نشده و مثل تمامِ کالاها و فراکالاهایی ! که از غرب به ایران وارد می شود، ابزار منفعت طلبی ما قرارا گرفته...

...

«چند ماهِ پیش جلسه‌ای از شعرِ آیینی در خانه‌ی ترانه برگزار شده بود و تو و بسیاری از دوستانِ غزلِ پست‌مُدرن در آن شرکت کرده و شعرهای خیمه‌دار و نخل‌ناک خواندید. من هم به انجمن آمدم چون با هم قراری داشتیم بعد از آن جلسه ولی به محض ورود و با دیدنِ تیتر جلسه که از آن بی‌خبر بودم، به جای نشستن بر صندلی‌های گرم و نرم سالن - از هراسِ در صفِ شرکت‌کننده‌گان بُرخوردن - دو ساعتی را در سرما و در انتظار اتمام مراسم که دردا گروهِ آمده از صدا و سیما به شکلِ دو دوربینه در حال فیلم‌‌برداری‌اش بودند، دور و بر فرهنگ‌سرا قدم زدم و یک پاکت سیگار و کمی ناسزا خرج این انتظار شد. وقتی بعد از جلسه و در محفلی خصوصی از دوستانت پرسیدم که آیا به آن‌چه در آن‌جا خواندند اعتقاد دارند یا نه، جوابِ منفی شنیدم و این ماجرا را مشکل‌تر کرد. اگر جوابِ مثبت می‌شنیدم حداقل آن را به حساب باورِ قلبیِ آنان می‌گذاشتم، چون حتا هندی‌هایی که گاو را نماز می‌برند هم برای من محترمند اما آنان جواب واحدی داشتند که همه به رسم کتابِ هزار و نهصد و هشتاد و چهار اورول آن را تکرار می‌کردند: «ما به عنوانِ شاعرِ غزلِ پست‌مُدرن که به مرگِ مولف معتقدیم، حق داریم دوربینمان را دست هر کسی بدهیم و در قالب هر کسی فرو برویم و از زبان او شعر بنویسیم.» یعنی در جامعه‌ای که همه چیزش با آیین تعریف می‌شود، در عینِ بی‌باوری، شعرِ آیینی بنویسی و مرگِ مؤلف و مدرنیت را بهانه‌اش کنی. تازه آن بخشِ مسلطِ جامعه که صدای خودش و رسانه‌‌های خودش را دارد، به شاعرانِ مؤلف‌مُرده چه که دوربینشان را دست او بدهند؟ اگر حتا بپذیریم این دوربین کرایه‌ای‌ست و هر کسی می‌تواند با آن عکاسی کند هم با تکیه به انصاف و اندکی – تنها اندکی – تعهدِ اجتماعی باید آن را دستِ بخشی از جامعه داد که به لالمانی کشانده شده، نه بخشی که هزار و یک رسانه برای تبلیغ خود دارد. مرگِ مؤلف با هیچ لغت‌نامه‌ای در خدمتِ قدرت در آمدن معنا نمی‌دهد. حتا اگر پای اعتقاد قلبی هم در میان باشد، شاعر با نگاه به شرایطِ اجتماعی جامعه‌اش می‌تواند آن را در شعرش بیاورد، یا نیاورد. شاید مثلِ بسیاری بگویی شاعر به هیچ چیز جز جنونِ خود متعهد نیست. این هم برای خودش حرفی‌ست اما آدم مجنون هم می‌تواند با، یا بر نظام سیاسی حاکم برسرزمینش باشد. مگر کسی می‌تواند از شعرهای نصرت رحمانی که تنها متعهد به جنون خود بود، تلقیِ در خدمتِ قدرت بودن داشته باشد؟ هیچ کس مانندِ او در شعرش خود را برهنه نکرده و قلندرانه نبوده اما در پسِ تمامِ آن آثار دودناک و خراباتی هم می‌شود نگاه بیدارِ شاعر را دید. اگر او و منزوی و امثالهم به خودویرانی رو کرده بودند و مثلن مواد می‌کشیدند (که نوش جانشان!) آن را هم می‌شود در شعرشان دید. از شنیده‌ام که تو تریاک می‌کشیِ نصرت، تا انگشت‌های جرمِ تدخین بسته‌ی منزوی در آن غزل شاه‌کارش و این یعنی صداقت، یعنی دوربین به دستِ این و آن ندادن و آفتاب‌پرست نشدن. جز این اگر باشد رفتار تمام شاعران سکه‌گیر و مدیحه‌خوان هم باید عادی به حساب بیاید چون آن‌ها هم می‌توانند زیر جُلِ همین توجیه مرگِ مؤلف و دوربین بخزند. با این تعریف، هنرمندِ فرامُدرن در شعر می‌شود میرشکاک، در ترانه می‌شود کاکایی، در آواز می‌شود افتخاری و در سینما شریفی‌نیا! اگر واقعن مؤلف مُردگی و فرامدرنیت این‌چنین تعریفی داشته باشد، گور پدرِ فوکو و ایل و تبارش هم کرده و خوشا بومی و بدوی و اُمُل و غیرِ مُدرن بودن. خوشا برگشتن به غار و روزگار دایناسورها»

...

در حالی که این عمل را حتی اگر در آن قسمتِ چند صدایی بودن این اشعار قرار بدهیم، چیزی که خودِ شاعران و منتقدان جریانِ غزل پست مدرن از "چند صدایی بودن متن" می گویند خبر از در آوردنِ صداهایی از جامعه می دهد که سرکوب شده اند و در اقلیت قرار گرفته اند مثلِ دگرباشان جنسی و... .
در هر حال، منکر این نمی شوم که این تعاریف را از برخی از شاعران این جریان مثل سیدمهدی موسوی، الهام میزبان، فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم و... شنیده ام و نمودش را در آثارآن ها دیده ام، شاید باقیِ -به قول یغما گلرویی- کارورزانِ غزل پست مدرن نظری غیر از این داشته باشند. به استثناءِ این که فکر می کنم "متن چند صدایی" تعاریفی فراتر از این دارد.

...

سپاسگزارم از دوستانی که مثل همیشه بی حاشیه و دوستانه نقدم کرده اند و این بارهم خواهند کرد...

برچسب‌ها: نامه ی یغما گلرویی به مهدی موسوی, غزل پست مردن, مرگ مولف
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

درود

نقدم کنید:

همین چند روز پیش با عزیزم حسین فلاح زیرِ دانشگاه آزاد مشغول تشریح ادبیاتِ بدبخت شهر و کشورمان بودیم، دست آخر به این رسیدیم که چقدر مافیای ادبی گسترده شده و هر کس که نوع خاصی از شعر و ادبیات را دنبال می کند برای خودش گروه می سازد و جای جناب کاپولا خالی که این جا هر نوع شعری برای خودش خانواده دار شده و طبق معمول هم که خانواده ها در حال نابودی هم اند ! این وسط اگر بخواهی وارد این مافیا شوی، وجدانت نمی گذارد، مگر این که محض ادبیات از وجدانت بزنی که یا بی تجربگی ست یا ول معطلی ! اگر هم نخواهی طوری سانسور می شوی که انگار نطفه ات بسته هم نشده، ازکجا معلوم شاید یک روز مادرت در اتاق را باز کند و فرزند عزیزش را در حالی که خون از سرش می رود و جوهر از دستش می چکد روی میز کارش ببیند... !!!

یکی دیگر از بلاهایی که در این چند دهه ی گذشته بر سر ادبیاتِ معاصر ایران آمده، ژورنالیسم است، برخوردهای ژورنالیستی با ادبیات، هرچند که بین روشنفکران و ادبیات چی ها، این نوع برخورد با ادبیات نقد و نفی می شود و حتی خود کلمه ی ژورنالیست تبدیل به یک فحشِ پدر و مادر دار شده، با همه ی این ها این پدیده هنوز هم به جان این ادبیات بی جان افتاده

گرچه نمی شود تاثیر نوع سالمش را بر ادبیات نادیده گرفت، اما این وسط شارلاتان ها و دغل بازها مثل همیشه از این نوع فعالیت فرهنگی هم برای حفظ و بسط منافع خود سوءاستفاده کردند...
جالب این جاست که متاسفانه تعداد قابل توجهی از شاعران جریان ساز و موج نشین ادبیات این چند دهه که دارای مخاطبانِ گسترده ای هم هستند به نوعی، از ژورنالیسم بهره برده اند و متاسفانه روز به روز هم به این تعداد قابل توجه که ما به آن بی توجهیم شاعر و ادبیات چی اضافه می شود...
اغراق، دروغ، بازی با اصطلاحات، سفسطه، سانسور، بایکوت، فرصت طلبی،کمی تا قسمتی چوس ناله و... مولفه هایی هستند که ژورنالیست های ادبیات ما به آن ها متوسل می شوند...   نمی بینید ؟  ببینید !

این ها را نوشتم تا به دوستانم –دوستانی که کنار من و ادبیات نفس می کشند و با عشق به هرکه و هرچه اعتماد دارند- بگویم، به نوشته های منتشر شده اعتماد نکنید، به تیراژ ها و تعدادها اعتماد نکنید، به حمایت های عجیب و غریب اعتماد نکنید، به حرف ها و اعداد گنده ای که می شنوید اعتماد نکنید، به مخاطبانِ گسترده اعتماد نکنید، ، به اسم ها حتی اسم هایی که زیر و بالای مطلبی – مقاله ای درج شده اعتماد نکنید، به تیتر ها و عنوان های قلمبه سلمبه اعتماد نکنید...

شاید به تنها چیزی که در این روزهای بد ادبیات می شود اعتماد کرد شعر نیست، لذت و عشقی ست که در خواندن یک شعر بوجود می آید.

من به این رسیده ام که ادبیات، این شارلاتان بازی ها را نمی پذیرد، هرچند که مخاطب داشته باشی، هرچند که ماندگار شوی، هرچند که تمام کتاب هایت به فروش برسد، هرچند که دنیا از تو حمایت کند... اما کارِ کثیف، کار کثیف است. این لجنی ست که هرچه بیشتر دست و پا بزنی کم تر در می آیی !  با توام آهای... !

اصلا مگر شعر، خبر ورزشی یا سیاسی ست که حتما باید به هر ترفندی مخاطب حداکثری داشته باشد؟

وقتی به این همه شاعر پیشرو و مستعد که اگر جایی بین این کثافت کاری ها داشتند، ادبیات را تکان می دادند نگاه می کنم، وقتی به همین دوستانی که دور و برمن در ادبیات قلم می زنند نگاه می کنم، وقتی به بچه های عاشق دهه ی هفتاد نگاه می کنم، وقتی به غول هایِ خانه نشین ادبیات آوانگارد نگاه می کنم، که هر کدامشان به نوعی قربانی شارلاتانیسم رایج در این چند دهه بوده اند، از خودم که شاید نتوانم کاری کنم خجالت می کشم...

اما آخر بحثمان حسین گفت حرف برای زدن زیاد است پدرام، باید عمل کرد، راست می گوید باید نوشت، نوشت و نوشت...

 

اما اسم این شعر 186 است

 

زنگ زدم
نبودی
پرسیدم
نبودی
خوابیدم
نبودی


گشتم گشتم گشتم
رفته بودی
رسیدم به لبِ جویِ وفا
نه تابلویی بود
نه پیرمردِ سیگار فروشی
تنها اعتمادی بود به شمس
سه بار
نشستم
لبِ جوی وفا
و به حرف شمس اعتماد کردم
گفته بود تو را دیده؛
صنمی روح فزا
سپهِ او همه خورشید پرست
هم چو خورشید همه بی سروپا
پس کو؟
این بود
عابر بانکِ خراب
ملتِ مسلمان
سربازهایِ گردن کلفت
سه بار لعنت به تو شمس !

***

برایم حق بگذارید کنار که نمی آیم پیشتان، ADSL می خواهم ADSL می خواهم منتظرم که وبلاگ های همه را آنلاین بخوانم و همه را نقد کنم حسابی منتظرم...

اما شعرِ آخر، آخرین شعرِ امسالم  نیست اما آخرین تکلیفِ امسال کارگاه دوست عزیزم الهام میزبان بود - بگذارید تعارف های قبلی ام را کنار بگذارم، من اهل شاگردی نیستم و زیاد از کلمه ی استاد خوشم نمی آید - بعد از چند ماه نرفتن و ندیدن کارگاهِ خانم میزبان، این متفاوت ترین اتفاق این چند ماه آخر نودم بود!

بهار، بهانه ای جز درخت ندید
که آدم برفی را خاک کند
شیشه را از اولِ تو پاک کند
و سیاه کند با ابرهاش
کوچه را
ایوان را
و من را که در این خانه مهمانِ خالی ام
 برای بار چندمی که بسته ای بدجور آخرم
بردار برو
فدای سرم !


تو که نمی فهمیدی
طفلی برف !
     آن قدر حرف برای گفتن داشت
که تو را هواییِ رفتن نکند
هی می نشست زیرِ پات
که دستم را محکم تر بگیری...

نگفتم بهارِ امسال هار می کند
سگ  دو  برابرِ چهار می کند
و با جوانی که دیگر
جز لبش، گوشتی نمی جوم
طوری گرانی
که توی انبار
 آغوش تو را دنبال می کند ؟

حالا بیا تحویل بگیر
جنازه یِ سالی را که خودکشیِ دسته جمعی کرد
تا من هنوز نفهمم
چرا تو رفتی
و چرا آدم برفی مرد...

(یک توضیح بی خودی: سال 1391، سال نهنگ است.)

 ***

اما لینکِ ویژه این پست را اختصاص می دهم به گلوله در گلو ، شعر و صدای رضا شنطیا به همراه موسیقی حسین علیزاده.

 از این جا دانلود کنید.


 

 


برچسب‌ها: رضا شنطیا, شعر, امیررضا پدرام یار
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

در ضمنِ این پست، سبز از علی عبدالرضایی ست؛ تکه ای از شعر بندرعباس از مجموعه ی پاریس در رنو
و قرمز از پرهام شهرجردی؛ تکه ای از مقاله ی پساهفتاد، ققنوسی که از خاک هفتاد برخاسته است از کتاب آنتی کونفورمیسم. خاکستری هم از خودم می گوید...


قبل از رسیدن به چیزی که می خواهم بگویم بهتر است از هم درباره دهه ی ای که گذشت و دهه ی که در روست چند سوال بپرسیم...
می پرسیم!



ما تا چه حد توانسته ایم شعر خود را معاصر کنیم؟
ما تا چه حد توانسته ایم شعر معاصر خود را بشناسیم؟
چه گونه می شود که شاعرانی که هنوز در نوشت های دهه ی چهل و پنجاه و شصتی مانده اند را معاصر بنامیم؟
آیا واقعا جریان(؟) ساده نویسی، کشف محوری و... در همان برخورد های کلاسیکِ دهه ی پنجاه و شصت با شعر نمانده است؟
دلیل این همه سهل انگاری مولف و مخاطب چیست؟
چرا شاعرانِ سرشناس این جریان(؟) این قدر غرض ورزانه
شما بگویید بی اطلاعانه!- در باره ی هفتاد و شاعران هفتاد حرف می کنند؟!!
آیا نام شعر مدرن و معاصر گذاشتن بر این چنین اشعاری که بیشتر تکرار همان تک محوریت و کل گرایی
جز در مواردی خاص- است خیانت به ادبیات نیست؟
چه طور می توان این قدر سهل انگارانه با زبان با زبانِ فارسی برخورد کرد و از کنارش مثل یک فرد معمولی که زبان برایش تنها به عنوانِ وسیله ای برای حمل و نقلِ مضمون است، رد شد؟
دلیل این همه پایین آمدن و سطحی شدنِ سلایقِ شعری در دهه ی هشتاد چیست؟
چرا هنوز مخاطبان و شاعران این دهه اسمی از شاعرانِ مطرحِ دهه ی هفتاد نشنیده اند و هنوز گیر در همان نوع شعرند؟؟
چرا مخاطبانِ این دهه هنوز چیزی از ساختار نامتمرکز، شعر چند زبانی، شعر چند صدایی، شعر چند محوری، شعری که نه یک شاخص بلکه چند شاخص دارد، شعری که زبان را احیا می کند و به او ارزشی خیلی بیشتر از یک ابزار می دهد، شعری که از هفتاد به سنت شلیک می شود تا راه برای هشتاد و بعد باز کند، چیزی نمی داند؟ چیزی نمی خواند؟؟

چرا آن ها که مطالعه ای هم در هفتاد دارند، تنها محدودش کرده اند به «خطاب به پروانه ها» و «رضا براهنی» ؟ این برخورد با یک جریانِ شعری آیا کاملا کلاسیک نیست؟
آیا شاخص و راس قله گذاشتن یک نفر برای یک جریانِ متفاوت ، جریانی که خود با سنت و تک محوریت در حالِ مبارزه است، از بی اطلاع بودن و همچنین مغرض بودنِ  ما نیست؟
آیا کسانی که درباره ی هفتاد و شاعرانِ این دهه بدونِ هیچ مطالعه ای موضع می گیرند حتی دفتر شعرهایِ شاخصِ این جریان را خوانده اند؟
آیا بدون خواندنِ  «پاریس در رنو»، «جامعه» و کتاب های دیگر علی عبدالرضایی، «مخاطب اجباری» شمس آقاجانی، «از کلید تا آخر» عباس حبیبی بدرآبادی، «دارم دوباره کلاغ می شوم» و... مهرداد فلاح، «خطاب به پروانه ها» رضا براهنی و دفتر شعرهای پیشنهاد دهنده دیگر دهه ی هفتاد که بسیارهم زیادند، که هرکدام از شاعرانی ست که در متفاوت بودن هم با هم تفاوت دارند می شود با یک جریانِ شعریِ چند بعدی، تا این حد ساده لوحانه
بخوانید مکارانه!- برخورد کرد؟
آیا آن هائی که بحث ترجمه ناپذیری را در ارائه ی شعر های هفتاد به شعر جهان پیش می کشند از دبستانِ لندن و کتاب های علی عبدالرضایی در زبان های مختلف دنیا
فرانسه، انگلیسی، اسپانیایی، آلمانی، عربی، چینی و...- خبری دارند؟
آیا آن هائی که از «بحرانِ مخاطب» حرف می زنند، کتاب هایِ شاعران هفتاد و پساهفتاد را در بازار نشر این روزها دیده اند؟ کتاب های این شاعران را در نقد یا معرفی در روزنامه های به حساب خودشان روشنفکری خوانده اند؟ حتی همین شاعرانی که ادعای آوانگاردیسم دارند و حرف از دموکراسی ادبی می زنند چقدر در معرفی و نقدِ این شعر ها و این شاعر ها می کوشند؟؟
چه دلیلی می شود برای این همه سانسور های فجیع که پشتوانه ی ادبی
فکری شاعران امروز شده!! آورد؟
کدام یک از شاعران پر مدعای این روزها،  به اندازه ی علی عبدالرضایی در شعر قلم زده و این قدر عاشقانه برای ادبیات نوشته اند؟ کدامشان هر سال کتاب داده اند آن هم نه یکی! دو سه تا!
چرا باید برداشت های مغرضانه ی خود را از دهه ی هفتاد و پساهفتاد به خورد مخاطب حرفه ای و غیر حرفه ایِ بی اطلاع داد؟

خوانندگان و مخاطبان و شاعرانی که می خواهند از دهه ی هفتاد بگویند و از دهه ی هشتاد بگویند و از دهه ی نود و و بعد تر بگویند و آن هایی که می خواهند خود را شاعر مدرن و معاصر و شاید هم پیشرو بنامند، بهتر است ابتدا به این سوال ها پاسخ دهند، بهتر است که هفتاد را یک بار دیگر و شاید هم برای یک بار! درست بشناسند، نمی شود به فارسی نوشت و این دهه را پاک کرد...
 خوب می دانیم که تریبون دست کیست و چه دهان ها و چه زبان هایی پشت این میکروفون ها کارگزاری شده اند، بهتر است مثل هیچ وقتی که بی طرفانه و به خاطر ادبیات قضاوت کرده ایم!! قضاوت کنیم.
حالا دهه ی نود در راه است، دهه ای که باید دست هر نوع شعر خلاق و پیشنهاد دهنده ای را گرم فشار داد و با هر شاعر خلاق و پیشرویی، نفس کشید، و تنها با ترس این که فلان شاعر تازه نویس، جوان و مستعد، منزلت ادبی و شان ادبی ما اساتید و قله های ادبیات!! را کم کند و نکند که جای ما را بگیرد، شعر و ادبیات خلاق را سانسور نکنیم.

 

یک مشت حرف مفت، باتو سر قرار
یک عمر زندگی پای طناب دار
تزریق چشم هات در جامِ الکلم!
سیگار گریه جـ.لق، سیرِ تکامُلم...


اما امروز اگر از من....

دارم سعی می کنم من ،تو را به انحراف از این جاده ی رو به تمام ببرد از این ادبیاتِ دوروبرِ همیِ محافظه کارِ سانسورمحور! خداحافظی می کنم و
حالا که منحرفم! راه کج می کنم - کرده ام از همه از همه ی آن هایی که ناخُنی زیرِ نظر این ادبیات، این اخلاقیات، این حجب و حیاهایِ مسخره و محافظه کارانه رفته اند و برایشان متاسف نیستم و حتی به آن جایِ پُر ارزشی که دایورد -می کنیم- نمی کنم! اصلا به من چه؟؟

دوسال است که دارم می خوانم و می نویسم و حالا می بینم چگونه جلساتِ شعری این سال ها به شعر و ادبیات خلاق و پیشرو خیانت می کنند، حتی جلسات پیشرو هم خیانت های خاص خودشان را دارند، در مشهد و در این دوسالی که من هستم وضعیت این طوری ست.
این طوری ست که ذهن ها را بسته و وابسته به یک نوع شعر کنند چه در خوانش و چه در نویسش. چه در نقد و چه در حرف. این طوری ست که ادبیات چی ها هم دیگر را قبول ندارند، انگار ادبیات سیاست است! که به فکر حکومت کردن اند، به فکر حکم راندن و حاکم شدن، کجای شعر می تواند حکم به خود بگیرد؟؟ تا به حال هیچ کس نتوانسته نوعِ شعریِ خاصی را به من حکم کند، اما تا دلتان بخواهد خودآگاه و ناخودآگاه هر نوع نویسشی را که بخواهد جای نوعِ خودشان را تنگ کند سانسور و تحریف می کنند...
هرچند من از یک سال و نیم فقط غزل نوشتنم خیلی پشیمان نیستم...


 انگار ادبیات بستری فراهم شده برای سر و کله زدن و حاشیه ساختن و جنگ است، راستی من که در این دوسال واقعا از هدف اصلی ادبیات که همانا ارتباط دادن انسان ها با انسان و انسانیت است دورانده شدم!

همیشه به دوستانم گفته ام آن که دنبال ادبیات باشد، آن که مردِ این کار عشقِ این کار باشد، به حرف و تشدید و تشویق کاری ندارد، به چوس ناله و دپسریدگی هم نمی پردازد! این را من در کارگاه خوب فهمیدم به خاطر ادبیات هر نوعی را می پذیرد و نقد می کند به جای سانسور، اما متاسفانه حتی شاعرهای پیشرو این روزها هم سانسورچی شده اند
بگذریم....


دوری

این ابرها از مرخصی برنمی گردند
و ما ازهم دورتر می مانیم
                         پاییز امسال

حالا
هر عصر که دلمان بگیرد
سراغ دستمال کاغذی های دیشب می رود


این جا      که گریه ام گرفت
                                              این جا       دست هام دورِ تو را
          این جا       که گریه ات گرفت
                                                                                       این جا        پهن شدی روی من
                    این جا        می روی در باران
                                                          این جا        رفته ای در باران

پیدا می کنیم هم را   
بی چشم هایی که به هوا داشته باشیم

از لایِ این ابرها که
  هر قدر از ما می گذرد   مچاله تر می شوند

بی خدایی که پشت خود قایم داشته باشند
تا حسودیش شود   به ما
و دورِ زمین را کندتر کند   تا دوباره دور تر

بی خورشیدی که
پشت این یکی ابرِ خیلی    غروب
                که گونه هات کامل شود   بعدِ بوسه هام


می شود!

آن قدر تیغ می زنم امشب را
که آسمانِ فردام
غروبی پهن کند
پشتِ ابری که کشیک می دهد این جا
تا گونه هات کامل شود.  
آن جا


                                               

باري، و ضع عجيبي ست . درين هوا، هركس، به هوايي، هوايي مي شود تا سري در بي سريِ سرها، بيرون كند،
سري
با روسري، با توسري : سري كه مي خواهد در ميانِ سرهاي محجبه، محدثه، مقدسه و محرمه، سري تكان دهد دمي تكان دهد تا سرهاي محجوب و محروم و مسدود و مفعول، به نوبه ي خودشان ، سري به سرش، دمي به دم اش تكان داده باشند . و نام اش را ادبيات بگذاري . و نام اش را وطن بگذاري . و نام ات را شاعر بگذاري . و خرفت باشي . حرفت خرفت باشد، وضعِ خرفتي داشته باشي...



رجوع می کند از تو به بالشِ بی تو، سری که از در و دیوارِ درد برگشته

بیا و  تازه کن از روسریت زخمش را،  که بچه گنجشک ات از نبرد برگشته

که نوزده سال از دستِ تو جدا مانده، میانِ آهن و احساس، میله و بوسه
چقدر اشک که پشت سرِ تو گم کرده، ولی ببین حالا مثل ِ مرد برگشته!

بزرگ و با جذبه مثلِ آدم آهنی اش، قوی و محکم و البته تکه پاره شده!
پلنگِ صورتیِ شادِ رنگ و رورفته، شبیهِ ماه که از ترس     زرد برگشته

نگاه کن به دروغی که خوب می فهمی سکوت کن که صدا رفتنی ست؛ می دانم!
عجیب نیست که پرواز مرده در بالم، دلم دوباره به این فصلِ سرد برگشته

منی که بعدِ دَدَر دربه در شد از دستت، منی که مثلِ بادبادک از تو بازی خورد
سگی که ول شد بینِ حواس پرتیِ تو،  به هیچ چیز به جز
"برنگرد"
برگشته

 


یکی از مجموعه هایی که در حالِ تکمیل دارم، تعدادی شعر به صورت کلیپ است که تقریبا از قابلیت های اجرائی و چندرسانه ای برخوردارند، می توانید یکی از این کلیپ ها را از این لینک دانلود کنید که البته به علت سرعت کم اینترنت از کیفیت اصلی برخوردار نیست.
از نقدهای شما در کارهای بعد استفاده می کنم.

دانلود «صد بیت از سردرد»


در این جا نیز از هفتاد و پساهفتاد بیشتر بخوانید و بیشتر بدانید.

مجله ی شعر


مدتی مشهد را کنار می گذارم که هنوز بندرعباسِ چشم هایی را که در خواب دیده ام سفر می کنم، زمستان و سردا همیشه اذیتم می کند، این سفر باید به اندازه ی آخرین تونلِ جاده ی بندرعباس دراز باشد و اصیل! نمی خواستم به این زودی از آبیِ چارخانه ی عزیزم خداحافظی کنم و مطمئنا دلم خیلی برایش تنگ تر می شود تا زمستانِ بعد. از این جا می بوسم کسانی که نمی بینم را و دوستشان دارم را، و سری به شیراز هم می زنم اگر دوستانِ ادبیات، هنر و فلسفه ی شیراز و بندرعباس را ببینم به شدت خوشحال می شوم، این شماره ی من. 09365546977 زحمت تماس با شما.

با دوستی

امیررضا پدرام یار
حوالی بهمنِ 1390


 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 
 
و من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم این هفته
 کتابی به دوستی دادم که در آخرین صفحه اش نوشته بودم:
"شاعران ذات اندوهگین جهان اند"
بی آنکه ارجاعی داده باشم به رضا ضیایی و رضا بروسان
... و فقط خودم می دانم که چقدر غمگین بودم
تا چند روز بعد خبرِ دو تا از ذات اندوهگین هایِ جهان را شنیدم...
و شام غریبان را بیشتر به یادِ آن ها بودم
و نمی شد که غمگین تر نشوم...

رضا بروسان را زیاد می دیدم اما کم طرفش می رفتم...
دو سال پیش را یادم نمی رود که یک بسته سیگار در تبعیدش را از صندوق عقبِ ماشینش درآورد و به من داد...
ومن کتابش را ورق می زدم و دنبال غزل می گشتم!

و حالا من نتوانستم ساکت باشم نه به خاطر هرچیز
 به خاطر این هفته

"ما گریه کردیم
و شاخه ی نزدیکِ دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم."

(رضا بروسان)

گریه هایم فقط مال اول هفته بود
آخر هفته را سکوت کردم...
و این چارپاره شد در ظهر جمعه:

لعنت به دستی که کشید از... آخرین نخ را
دردی که دودم کرد انگشتی که از یخ را...
تا فندکی افتاده به پهلو بسوزاند
بارِ قطارِ رفته یِ تا چند فرسخ را

به ساعتِ پنجی که عصرم را خبر کرده
پاییزِ بدبرفی که از فردا سفر کرده
به دست هایِ بچه ای که بعدِ سیگارت
با شعرهایِ ناتمام از درد سر کرده

با دامنی که باد را توی سرت چرخاند
با آخرین شعری که دستِ آخرت را خواند
یک مورچه با شعرِ تو از خانه دور افتاد
از ریل خارج شد قطار و زیرِ باران ماند

فندک ندارم تا بسوزم هرچه هستم را
سیگار هم حالی نخواهد شد شکستم را
تنها نشستم روبه شعری که تُرا نشناخت
تنها شکستم
شاخه ی نزدیکِ دستم را


یادِ این هفته گرامی...
 
(بیشتر ارجاعاتِ شعر از "یک بسته سیگار در تبعید" بود)
 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط پدرام  | 
پدرام و پارکِ ملت و پاییز

جای تو خالی مانده تیغِ تیز...




البته که اینجا کوچه ی کناریِ روبه روی خانه ی خودمان و ایستگاهی که مرا به کسی پست نکرد...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط پدرام  | 
 
  بالا